آقاي رئيس جمهور

من؛

عريانم

وز عرياني بي حيا شده است جسم نحيفم

آه...كه نخ نمي ريسد خياط بر پيكرم

بي مزد

...

من؛

گرسنه ام

وشده است بارها كه استخوان سر قاصدكي را جويده ام

كه نان نمي دهدم شاطر

حتي به حرمت دست هاي خالي و تكه تكه ام

...

آقاي رئيس جمهور

شما در پشه بند مي خوابيد

ومن بيدارم

ازسوزش سرما

گاه با عنكبوت، تار رج مي زنم بر پايه هاي پل تا سحر

گاه خواب بر دوشم

و گز مي كنم تا صبح خيابان هاي لخت بي درخت را در گرما

...

من؛

تاول شده ام ، زير پوست بيمارم؛

ورم كرده ام

چرك كرده ام

و جز مرگ چيزي افاقه نمي كند بر درد كهنه ام

...

باد كه بيايد

خواهم مرد

و ذره ذره تبخير خواهم شد

درآن روز

شما هنوز رئيسٍ جمهوريد

ودستور خواهيد داد،تا بزدايند از سطح شهر،

لاشه هاي بد بو را

من را

گربه ها را

و سگ ها را

....

پی نوشت :

۱-آقای رئیس جمهور نه شعر است .. نه مقاله .. و نه قطعه ادبی

۲-آقای رئیس جمهور ازدحام دردیست که ۳:۳۰ صبح به سراغم آمد و وادارم نمود که بنویسم از درد .. از درد کودکانی که پل خوابند .. که عریانند .. که زیر پوست خود ورم کرده اند .. که هستند و انگار نیستند